• دوستانش میگفتند:وقتی نماز جماعت تمام شد و همه رفتند محمدرضا سر گذاشت به سجده ومدتی همان طور ماند.خشكش زده بود هرچه صبر كردند او سر ازسجده بر نداشت یكی از بچه ها گفت خیال كردیم مرده!وقتی بلند شد صورتش غرق اشك بود از اشك او فرش مسجد خیس شده بود .

    پیرمردی جلو آمد و پرسید:چرا اینجور گریه می كنی؟ گفت : پدرجان! روی نیاز ما به خداست اگر من در سجده مرادم رانگیرم پس كی بگیرم؟


    در دفتر خاطرات این شهید بزرگوار یه شعر هست که :

    وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر... و زمانی که در حال خاکسپاری این شهید بزرگوار بودند همگان دیدند که لبهای این شهید کم کم باز شد و تبدیل شد به زیباترین لبخند دنیا....اگر دقت کنید به عکس میبینید که حتی چشم ها حالت خنده داره..

    شهید بزرگوار محمد رضا حقیقی

    ولادت:1344

    شهادت:1364

    فدای لبخندت ..

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • از مادر شهيد «مهرداد زماني» درخواست نمودم تا خاطره اي را برايم نقل نمايد، ايشان به روايت چند خاطره پرداخت».

    «چندماهي از اعزام شهيدم نگذشته بود، شبي در خواب ديدم زني با لباس سبز وارد حياط منزلمان شد، در حالي كه دو جانباز به همراه داشت، بر روي يكي پارچه ي سبز، و بر ديگري پارچه ي قرمز كشيده شده بود».

    آن زن گفت، اين جنازه كه پارچه ي سبز دارد شهيد شماست، از خواب پريدم، شوهرم را بيدار كردم و گفتم: اسفنديار! مهرداد شهيد شده است! شوهرم گفت: «مگر عقلت را از دست دادي اين وقت شب».

    من چيزي نگفتم از آن جا كه چندين بار خواب هاي صادقه ي من تعبير شده بود، اطمينان داشتم كه اتفاقي افتاده است.

    همسرم ديگر بيدار شده بود، بر اعصابم مسلط شدم و خوابم را برايش تعريف كردم. او فقط سكوت كرد. فرداي آن روز به بازار رفتم و تمام وسايل و لوازم پذيرايي، به تعداد وابستگان و فاميل كه به ديدن ما مي آمدند را خريدم. شوهر و فرزندانم هاج و واج مانده بودند و با ناباوري وسايل خريداري شده را تماشا مي كردند. سه روز بعد خبر شهادت مهرداد را براي ما آوردند.


    راوي : رضاسربازي

    جاويدالاثران زهرايي

    راوي :كرامات شهدا

    منبع :كتاب تفحص


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • بعضی از بچه ها گوشه ی خلوتی یافته اند

    و گذشته ی خویش را با وسواس یک قاضی می کاوند.

    و سراپای زندگی خویش را محاسبه می کنند

    و وصیت نامه می نویسند

    حق الله را خدا می بخشد اما وای از حق_الناس...

    و تو به ناگاه دلت پایین می ریزد......

    .

    .

    آیا وصیت نامه ات را تنظیم کرده ای....؟


    شهید آوینی

    [ امتیاز : 4 ][ امتیاز شما :
    ]

  • سال اول دبيرستان بود .

    صبح كه مي شد ، هم كلاسيهايش مي آمدند دنبالش

    و با هم مي رفتند دبيرستان .

    چند روز گذشت ، صبح زنگ درب خانه را زدند .

    گفتم : (( پاشو ! دوستانت آمدند دنبالت . ))

    گوشي آيفون را داد دستم و آهسته گفت : (( بگوييد نيستم . ))

    متعجب نگاهش كردم .

    - ولي تو كه هستي !؟

    چشم به زمين دوخت .

    ديگر نمي خواهم با آنها بروم .

    آنها توي خيابان چشمشان دنبال دخترهاي مردم است .


    خاطره اي از زندگي : شهيد سيد محمدتقي مجتهد زاده

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • يكي از شب ها مريض و كسل در سنگر خوابيده بودم، در عالم خواب شهيد قراقي وارد سنگر شد، سلام كردم. او تيز نگاهم كرد، لباسش تميز و مرتب و اتو كشيده بود و بوي عطرش فضاي سنگر را بسيار معطر كرده بود. عطري كه تاكنون به مشامم نخورده بود.

    جلويش بلند شدم و دست در گردن يكديگر انداختيم و تأثر خودم را از فراق او ابراز كردم. او مرا دلداري داد و گفت: چرا خوابيدي؟ بلند شو برو ببين بيرون چه خبر است؟ يك هوايي بخور تا حالت خوب شود. در حالي كه اشك مي ريختيم نتوانستم حتي يك كلمه با احمد صحبت كنم. ناگاه با صداي زنگ تلفن از خواب پريدم، متوجه شدم از شدت گريه تمام صورتم خيس شده است.

    از سنگر بيرون رفتم و چند متري دورتر قدم زدم، ديگر هيچ اثر كسالت و مريضي در من وجود نداشت. مجدداً به سنگر بازگشتم، يكي از برادران تداركات وارد سنگر شد و گفت: سنگر شما چه بوي عطر عجيبي دارد! چه عطري زدي آقاي كريمي؟ چيزي نگفتم، ولي فهميدم بوي فضاي سنگر عطر حضور شهيد قراقي است كه استشمام آن مرا هم شفا بخشيده است.



    راوي : محمدامير كريمي زاده _ دوست و همرزم شهيد

    [ امتیاز : 2 ][ امتیاز شما :
    ]

  • شهيد نوريان وقتي به حج مي رفت، رو به ما گفت: «چيزي جز دعا و نماز از من توقع نداشته باشيد. » و هنگامي كه بازگشت، تعريف كرد: «آن موقع كه دور كعبه طواف مي كردم، يك آقاي نوراني با شالي سبز در كنار من حركت مي كرد، به او گفتم: «درست است كه آقا امام زمان (عج) در اين روز در بين مردم حضور دارند؟!»

    پاسخ داد: «بله، هر حاجتي داري از خدا بخواه.» در همين حال دست هايم را بالا بردم و گفتم: «خدايا سه حاجت دارم و سه قول نيز مي دهم. اول اين كه بچه اي به من عطا كني كه خير دنيا و آخرت در وجودش باشد و نسلي پاك از من باقي بماند. دوم اين كه از همه ي گناهانم درگذر، و سوم اين كه قبولم كن و بپذير كه در قيامت با شهداي اسلام در محضرت حاضر شوم و قول مي دهم كه اول، مداح آل علي (ع) باشم. دوم، قرآن را حفظ كنم، و سوم نماز شبم ترك نشود.»

    وقتي به خود آمدم، ايشان را نديدم. همان شب خواب ديدم كه خداوند پسري به من داده است. او هيچ گاه نماز شبش ترك نشد تا روزي كه به شهداي اسلام پيوست.


    راوي : همسر شهيد

    پارچه ي سبز

    راوي :كرامات شهدا

    منبع :كتاب كرامات شهدا

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • بچه ها روزها خاك هاي منطقه را زير و رو مي كردند و شب ها از خستگي و با ناراحتي به خاطر پيدا نكردن شهدا، بدون هيچ حرفي منتظر صبح مي ماندند.


    يكي از دوستان معمولاً توي خط براي عقده گشايي، نوار مرثيه ي حضرت زهرا (س) را مي گذاشت و اشك ها ناخودآگاه سرازير مي شد من پيش خودم گفتم:


    «يا زهرا (س)! من به عشق مفقودين به اين جا آمده ام، اگر مارا قابل مي داني، مددي كن كه شهدا به ما نظر كنند، اگر نه، كه برگرديم تهران...»


    روز بعد فكه خيلي غمناك بود و ابر سياهي آسمان را پوشانده بود. بچه ها بار ديگر به حضرت زهرا (س) متوسل شدند، هر كس زمزمه اي زير لب داشت. در همين حال يك «بند انگشت» نظرم را جلب كرد، خاك را كنار زدم، يك تكه پيراهن نمايان شد. همراه بچه ها خاك ها را با بيل برداشتيم و پيكر دو شهيد كه در كنار هم صورت به صورت يكديگر افتاده بودند، آشكار شد.


    پس از جستجوي خاك ها پلاك هايشان نيز پيدا شد. لحظه اي بعد بچه ها متوجه آب داخل يكي از قمقمه ها شدند و با فرستادن صلوات، جهت تبرك از آن نوشيدند. وقتي پيكرها را از زمين بلند كردند، در كمال تعجب ديدند پشت پيراهن هر دو شهيد نوشته شده:


    ⇦مي روم تا انتقام ســـــيلے زهرا بـــــگيرم.⇨

    راوے : ســـــيد بهزاد پديدار

    🌸🌸🌸

    شادے روح شـــــہدا 👈 صلواتــــــــــ 👉

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • همت داشت برای بچه های اطلاعات عملیات صحبت میکرد یه دفعه عصبانی شد (وقتی عصبانی میشد روی پنجه های پاهاش بلند میشد و صورتش سرخ میشد) گفت "بچه ها بجنگید اگه نجنگید میان عنانتون رو دست میگیرند" پیش خودم گفتم خدایا حاجی چی داره میگه اینا همه وصیت نامه هاشون تو جیبشونه

    ... گذشت ...

    شد قطعنامه 598 یه تیم از اروپایی ها و امریکایی در قالب سازمان ملل اومدن تهران و ما مسئولیت حفاظتشون رو به عهده داشتییم همه با لباس نظامی بودن بجز یه آمریکایی که با 2 متر قد لباس گاوچرونی بوشیده بود با تیپ کاملا آمریکایی. من جلو آسانسور وایساده بودم در که باز شد اومد بیرون یه دونه زد رو شونه من گفت hello my friend . خدا میدونه که اونجا شکستم . یه دفعه همت اومد جلوی چشمم که داشت میگفت بچه ها بجنگید اگه نجنگید میان عنانتون رو دست میگیرن ... (حاج سعید قاسمی)

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • من تخریب چی بودم

    به گروه ما ماموریت دادن که پشت دشمن تو عمق خاک دشمن مین گذاری کنیم

    یه گروه تخریب 6 نفره

    که باید خودش مین بار بزنه ببره تو عمق 15 کیلومتری وخاکشون کنه

    بدون اینکه دشمن متوجه بشه

    خودت تصورش بکن

    تا یه جایی با ماشین می بردیم

    تو رمل یا شن روان قایم میکردیم

    شب دوتا دوتا بصورت قطار پشت سرهم میرفتیم تا پشت سر عراقیها مین رو میکاشتیم

    یه تپه های شنی بود که حرکت میکردن

    مثلا صبح یجا بود بعد از ظهر که باد میومد یه جای دیگه جمع می شد

    ما بین این تپه های شنی 28 روز کار میکردیم

    اذوقه هر دوسه روز یبار میومد

    اب براي خوردن داشتیم

    بری استحمام ولباس شستن نبود

    دستشویی ووضو گرفتن

    خوراک فقط کنسرو

    اتش کردن ممنوع

    نان خشک میخوردیم

    روزا زیر درخت گز قایم میشدیم که مارو نبینند

    گا گاهی هلی کوپتر عراقی میومد گشت بال سرمون

    ما همه زیر شن قایم میشدیم

    به تمام معنی کرم خاکی بودیم

    صبح وقتی میخواستیم صبحونه بخوریم

    پنیر که از تو حلب در میاوردیم تا بخوریم زرد میشد

    خاک بهش می چسپید

    سعی کردیم ... در ادامه

    ادامه مطلب را مطالعه کنید
    [ امتیاز : 4 ][ امتیاز شما :
    ]

  • این خط های صاف را می بینی این طرف دستت؟ - از کی تا حالا کف بین هم شدی؟ - حالا بقیه ش و گوش کن. خط های صاف این طرف می گه من همین زودی ها شهید می شم. خط های اون ور میگه تو با یکی بهتر از من ازدواج می کنی. دستم را از دستش کشیدم بیرون. عصبانی شدم. بغض کردم. رویم را برگرداندم. خیره شده بود به صورت من. آخرین نگاه هایش بود.

    یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 91

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • وقتی نمازش تمام شد،پرسیدم : دعای دیگری بلد نیستی؟سال هاست در قنوت هایت این دعا را می خوانی«ربنا افرغ علینا صبراً و...»

    گفت: صبر چیز خوبی است می تواند ایمانت را ریشه دار کند و نگذارد پایت در مشکلات و گرفتاری ها بلرزد.

    گفتم:خب درست اما چرا فقط این دعا؟ جوابم داد:این ارث یک شهید است که به من رسیده است.

    با تعجب پرسیدم: ارث؟یک دعا؟ گفت: بله نمی دانم کدام عملیات بود.

    مجروحی را برایمان آوردند که 18سال بیشتر نداشت. اسمش علی باقری بود. به خاطر ترکش هایی که خورده بود،حالش اصلاً خوب نبود. حدود ساعت دو صبح که به هوش آمد، به هوای اینکه اذان صبح را گفته اند، مهر خواست تا نماز بخواند، برایش خاک تیمم آوردم، تیمم کرد و نشسته نماز خواند.

    معلوم بود که درد زیادی را تحمل می کند. در قنوتش عاشقانه از خدا،صبر و استقامت می خواست:

    «رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ»

    پروردگارا! پيمانه شكيبايى و استقامت را بر ما بريز! و قدمهاى ما را ثابت بدار! و ما را بر جمعيت كافران،

    پيروز بگردان!(بقره/250)

    نمازش که تمام شد،کلی مقدمه چینی کرد و گفت: خانم پرستار! شما خیلی خوبید. اما می دانید،ریشه موهای تان پیداست!

    او جای بچه من بود اما درس بزرگی به من داد. او شهید شد... اما از آن روز به بعد تصمیم گرفتم، ذکر قنوت هایم دعای او باشد.

    هدیه به روح شهید علی باقریهای هشت سال دفاع مقدس

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

علامه حسن زاده آملی

شهید خرازی

علامه سید علی قاضی

شهید همت

شهید زین الدین

شهید آوینی

عارفین

زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند و آنان به حقیقت عارفین واقعی بوده اند

var player = videojs('my-video'); player.vastClient({ adTagUrl: "https://s1.mediaad.org/serve/example.com/123456/vast/linear/preroll" });
ساخت وبلاگ تالار عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس خرید آنتی ویروس نقاشی ساختمان ویلچر انواع بادام پروژه متلب پاسپورت دومینیکا چاپ چسب ، چاپ نوارچسب چاپ چسب چاپ نوار چسب قیمت نایلون حبابدار فروش نایلون حبابدار ،قیمت نایلون حبابدار فروش نایلون حبابدار ،قیمت نایلون حبابدار کیسه حبابدار فروش پلاستیک حبابدار خرید سیسیکم خرید iptv خرید فالوور ارزان اتاق فرار
بستن تبلیغات [X]