• شهدا شرمنده ایم با نوای حاج میثم مطیعی

    .

    .

    .


    دانلود

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • بار اولم بود که مجروح می‌شدم و زیاد بی‌تابی می‌کردم

    یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت:«چیه، چه خبره؟»

    تو که چیزیت نشده بابا!

    تو الان باید به بچه‌های دیگر هم روحیه بدهی آن وقت داری گریه می‌کنی؟!

    تو فقط یک پایت قطع شده!

    ببین بغل دستیت سر نداره ، هیچی هم نمی‌گه.

    برای سلامتیش صلوات.

    این را که گفت بی‌اختیار برگشتم و چشمم افتاد به بنده خدایی که شهید شده بود!

    بعد توی همان حال که درد مجال نفس‌کشیدن هم نمی‌داد کلی خندیدم و

    با خودم گفتم: عجب عتیقه‌هایی هستند این امدادگرا.



    شهید مجید رضایی

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]



  • گام های دیگر در ادامه مطلب



    ادامه مطلب را مطالعه کنید
    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • ﺧﺪﺍﯾﺎ ...

    ﺍﺯ ﺑﺪ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﺖ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻫﺖ ...

    ﺍﻣﺎ ﺷﮑﺎﯾﺘﻢ ﺭﺍ ﭘﺲ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ...

    ﻣﻦ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ...

    ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺪﯼ ﺭﺍ ﺧﻠﻖ ﮐﺮﺩﯼ ﺗﺎ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺯ

    ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﺖ ...

    ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ...

    ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﮐﻨﺎﺭﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ ...

    ﻣﻌﻨﺎﯾﺶ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ...

    ﻣﻌﻨﺎﯾﺶ ﺍﯾﻨﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩﯼ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ...

    ﺑﺎ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﺪﺍﺭﺩ ...

    ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ...

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • رضا ایرانمنش نقل میکند: شهید علی عرب یک نوجوان پاک و بی آلایش در جبهه بود که مسئولیتش کمک آرپی جی زن بود. شبی که عملیات شبانه داشتیم علی عرب هم در عملیات حضور داشت در کوله پشتی علی تعداد زیادی مهمات از جمله گلوله ی آرپی جی و... بود. عملیات باید بدون کوچکترین صدایی انجام می شد در طی مسیر همه ی رزمندگان آرام و بی صدا حرکت می کردند تا مبادا عملیات لو برود که ناگهان دشمن چند تیر پیاپی شلیک کرد و چند منوّر زد. یکی از این شعله های منوّر، به کوله پشتی علی اصابت کرد آن هم کوله ای پر از گلوله و مهمات!!

    فرمانده سریع به سراغ علی رفت و از او خواست که صدایی از خود در نیاورد چندتن ازبچه ها می خواستند به علی کمک کنند اما از آن جایی که امکان لو رفتن عملیات بود علی ممانعت کرد و از بچه ها و فرمانده خواست به راه خود ادامه دهند سپس چفیه اش را در دهانش گذاشت تا صدایی از او بیرون نیاید در حالی که کوله ی پشتش هر لحظه شعله ور تر می شد و مهمات درون آن به حدّ انفجار رسیده بودند...

    چاره ای نبود علی را تنها گذاشتیم. وقتی عملیات تمام شد و دوباره به همان مسیر قبلی رسیدیم علی را ندیدیم چرا که تمام بدن او سوخته و آب شده بود و تنها کف پوتین هایش که نسوز بودند باقی مانده بود...


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • سر ظهر نماز را که خواندیم از مسجد آمدم بیرون و راه افتادم طرف آسایشگاه، بین راه چشمم افتاد به یک تویوتا.داشتند غذا میدادند چند تا بسیجی هم توی صف ایستاده بودند. مابین آنها یکدفعه چشمم افتاد به او یک آن خیال کردم اشتباه دیدم دقیق تر نگاه کردم با خودم گفتم شاید من اشتباه شنیدم که فرمانده گردان شدهرفتم جلو احوالش را که پرسیدم گفتم: شما چرا واسیادی تو صف غذا ، مگه فرمانده گردان...

    بقیه حرفم را نتوانستم بگویم. خنده از لبهاش رفت، گفت: مگه فرمانده با بسیجی های دیگه فرقی میکنه که باید بدون صف غذا بگیره؟

    یاد حدیثی افتادم:(من تواضع لله رفعه الله) پیش خودم گفتم الکی نیست برونسی این قدر توی جبهه پر آوازه شده

    بعدا فهمیدم بسیجی ها خیلی مانع این کارش شده بودند ولی از پس او بر نیامده بودند.


    شهید عبدالحسین برونسی

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می گفت« خرازی ! پاشو برو ببین چی شد این بچه ؟زنده س ؟مرده س؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه یه وجبدو وجب نیس.از کجا پیداش کنم؟» رفته بودیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه ها گفتحسین خرازی را دعا کنید.آمدم خانه. به مادرش گفتم.گفت« حسین ما رو می گفت؟ » گفتم« چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟»

    نمی دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.

    شهید حاج حسین خرازی

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشسته ین؟»گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفتشما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود.» گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. »همان شب رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم.گفتم «خراش کوچیک! » خندید.

    گفت « دستم قطع شده، سرم که قطع نشده.»

    شهید حاج حسین خرازی

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن .

    حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد.
    هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عباديان كرد و پرسيد : عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟

    همينو. واقعاً ؟ جون حاجي ؟نگاهش را دزديد و گفت : تُن رو فردا ظهر مي ديم .

    حاجي قاشق را برگرداند . غذا در گلويم گير كرد .
    حاجي جون به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم .
    حاجي همين طور كه كنار مي كشيد گفت : به خدا منم فردا ظهر مي خورم

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • صدا به صدا نمی‌رسید. همه مهیای رفتن و پیوستن به برادران مستقر در خط بودند. راه

    طولانی،تعداد نیروها زیاد و هوا بسیار گرم بود. راننده خوش انصاف هم در كمال خونسردی

    آینه را میزانكرده و به سر و وضعش می‌رسید. بچه‌ها پشت سر هم صلواتمی‌فرستادند،

    برای سلامتی امام،بعضی مسئولین و فرمانده لشگر و ... اما باز هم ماشین راه نیفتاد.

    بالاخره سر و صدای بعضی درآمد: «چرا معطلی برادر؟ لابد صلوات می‌خواهی. اینكه

    خجالت نداره.چیزی كه زیاد است صلوات.»

    سپس رو به جمع ادامه داد:

    «برای سلامتی بنده! گیر نكردن دنده، كمتر شدن خنده یک صلوات راننده پسند! بفرستید.»

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • یه رفیقی رفته بود پیاده روی اربعین.

    میگفت شب شد، زنگ یه خونه ای رو زدم،

    طبقه بالایی دیر جواب داد، طبقه پائینو زدم، هر دو صاحب خونه بالا و پایین باهم رسیدن.

    میگفت اون از یه طرف می کشید منو، این یکی از یه طرف دیگه....

    هرکی میخواست مهمون خودش کنه.

    تا اینکه اون دو تا با هم عربی حرف میزنن و یکی گریه می کنه و کناری می ایسته و با اون یکی وارد خونه ش میشن.

    شب که شد با عربی دست و پاشکسته ماجرا رو پرسیدم اون عرب اینطور تعریف کرد:

    ما هر دو صاحب پسر بودیم که پسر اون طرف میزنه و تو دعوا پسر منو می کشه و چند ساله زندانه،

    تو گیر و دار آوردن شما به خونه م گفت؛

    به شرطی میذارم مهمون تو بشه که رضایت بدی پسرم آزاد شه.

    منم بهش گفتم: زائر "حسین" رو بده بهم، پسرت آزاد....


    چه کردی با این دل ها ای حسین جان ..

    [ امتیاز : 2 ][ امتیاز شما :
    ]

علامه حسن زاده آملی

شهید خرازی

علامه سید علی قاضی

شهید همت

شهید زین الدین

شهید آوینی

عارفین

زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند و آنان به حقیقت عارفین واقعی بوده اند

var player = videojs('my-video'); player.vastClient({ adTagUrl: "https://s1.mediaad.org/serve/example.com/123456/vast/linear/preroll" });
ساخت وبلاگ تالار عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس خرید آنتی ویروس مهاجرت به استرالیا نقاشی ساختمان ویلچر خرید کفش مردانه سوالات استخدامی اموزش و پرورش ثبت نام فارکس خرید بک لینک قیمت نایلون حبابدار خرید فالوور ارزان انواع بادام حفاظ آکاردئونی فروش نایلون حبابدار فروش نایلون شیرینگ فروش نایلون حبابدار، قیمت نایلون حبابدار چاپ چسب ، چاپ نوار چسب
بستن تبلیغات [X]