• سر قبر نشسته بودم … باران می آمد.

    روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی روشن ….

    از خواب پریدم.

    مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.

    بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.

    زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره…

    ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که :کی شهید می شی مصطفی؟ مکث نکرد، گفت : سی سالگی …

    باران می بارید شبی که خاکش می کردیم…


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

علامه حسن زاده آملی

شهید خرازی

علامه سید علی قاضی

شهید همت

شهید زین الدین

شهید آوینی

عارفین

زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند و آنان به حقیقت عارفین واقعی بوده اند

var player = videojs('my-video'); player.vastClient({ adTagUrl: "https://s1.mediaad.org/serve/example.com/123456/vast/linear/preroll" });
ساخت وبلاگ تالار عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس خرید آنتی ویروس مهاجرت به استرالیا نقاشی ساختمان ویلچر خرید کفش مردانه سوالات استخدامی اموزش و پرورش ثبت نام فارکس خرید بک لینک قیمت نایلون حبابدار خرید فالوور ارزان انواع بادام حفاظ آکاردئونی
بستن تبلیغات [X]