• گفتم بروم از دوستانم در گردان مجاور مقر احوالی بپرسم، زدم بیرون، هوا به غایت گرم بود. مثل اینکه طاعون آمده باشد، یک نفر برای دل خوشی در محوطه نبود. صدا زدم صاحبخانه! یکی یکی سر و کله شان پیدا شد: به به چه عجب، بابا خبر می کردی «گرا» می دادیم برادران بعثی با توپخانه آتش تهیه می ریختند و مقدمتان را گلوله باران می کردند دیگران از آن طرف: پسر اطلاع می دادی ترابری ویژه (قاطرچی) را می فرستادیم دنبالت!

    من هم برای اینکه کم نیاورده باشم گفتم: حالا چرا زمینها را شخم زده اید؟

    جواب دادند: به میمنت ورود حضرتعالی، بناست بعد از شخم بدهیم علف هم بکارند که این چند روز که اینجا تشریف دارید بی آذوقه نمانید!


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو خمپاره اومد و بوممممم ... .


    نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین.دوربینو برداشتم رفتم سراغش.بهش گفتم :


    تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو ...


    در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت: من از امت شهید پرور


    ایران یه خواهش دارم.


    اونم اینه که وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو نکنید!


    بهش گفتم :بابا این چه جمله ایه!قراره از تلویزیون پخش بشه ها... یه جمله بهتر بگو برادر ...


    با همون لهجه اصفهانیش گفت : اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده!

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • روایت

    شلمچه بوديم ! شيخ مهدي مي خواست آموزش پرتاب نارنجک بده. گفت:

    بچه ها خوب نگاه کنيد محمد! حواست اينجا باشه. احمد! اين جوري نارنجکو پرتاب مي کنند.

    خوب نگاه کنيد تا خوب ياد بگيريد . خوب ياد بگيريد تا يه وقت خودتون يا يه زبون بسته اي رو

    نفله نکنيد . من توي پادگان ،بهترين نارنجک زن بودم.اول دستتون رو مي ذارين اينجا. بعد

    شيخ مهدي ضامنو کشيد و گفت:حالا اگه ضامنو رها رها کنم، در عرض چند ثانيه منفجر مي شه.

    داشت حرف مي زد و از خودش و نارنجک پراني اش تعريف مي کرد که فرمانده از دور داد زد:

    آهاي شيخ مهدي! چيکار مي کني؟ شيخ مهدي يه دفعه ترسيد و نارنجک و پرت کرد. نارنجک

    رفت و افتاد رو سرخاکريز.بچه ها صاف ايستاده بودند و هاج و واج نارنجک رو نگاه مي کردند که

    حاجي داد زد: بخواب برادر! بخواب! انگار همه رو برق بگيره، هيچ کس از جاش تکان نخورد.

    چند ثانيه گذشت. همه زل زده بودند به سرخاکريز؛که نارنجک، قل خورد و رفت اون طرف

    خاکريز و منفجر شد. شيخ مهدي رو به بچه ها کرد و گفت:هان! ياد گرفتيد! ديديد چه راحت بود؟

    فرمانده خواست داد بزند سرش،که يه دفعه اي صدايي از پشت خاکريز اومد که مي گفت:

    الله اکبر،الموت لصدّام!بچه ها دويدند بالاي خاکريز ببينن صداي کيه؟ ديدند يه عراقي اي،

    زخمي شده و به خودش مي پيچه. شيخ مهدي عراقي رو که ديد ، داد زد: حالا بگوييد

    شيخ مهدي کاربلد نيست؟! ببينيد چيکار کردم


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • محمد پاشو!..پاشو چقدر می خوابی!؟

    -چته نصفه شبی؟بذار بخوابم..

    -پاشو،من دارم نماز شب میخونم کسی نیست نگام کنه!!!

    یا مثلا میگفت:«پاشو جون من، اسم سه چهار نفر مومن رو بگو تو قنوت نماز شبم کم آوردم!

    مسعود احمدیان هرشب به ترفندی بیدارمان میکرد برای نماز شب..عادت کرده بودیم!

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • داشتیم برای حمله آماده میشدیم .هرکس به کاری مشغول بود.

    یکی وصیتنامه مینوشت،دیگری وسایلش را آماده میکرد و یکی وضو گرفته بود و به لباس و صورتش عطر میزد و...

    فرمانده نگاهی به جبار کرد و گفت:

    "آقا جبار شب حمله ست ها!"

    جبار خمیازه ای کشید و گفت میدونم...

    _نمی خوای یه دست ب سر و صورتت بکشی؟

    +مگه سر و صورتم چشه؟

    علی خنده کنان گفت :"منظور فرمانده ، موهای نازنین کله ی مبارک شماست"

    جبار با اخم ب علی نگاه کرد و گفت : "سرت ب کار خودت باشه،صلاح مملکت خویش خسروان دانند."

    دیگر نه فرمانده حرف زد نه هیچ کس دیگه...

    این جبار از اون بچه های عجیب روزگار بود.

    با اون قد دراز و بدن لاغر و سرو وضع ژولیده ، اگر می دیدندش، چه فکرها که درباره اش نمی کردند.

    اما انصافا در جنگیدن رو دست نداشت ، شجاع و دلیربود.

    مشکل اصلی فقط کله اش بود!

    همیشه ی خدا موهاش ژولیده و موهای پس کله اش شاخ شده بود!

    بی انصاف نمی کرد یک شونه به موهاش بکشه که یک دسته اش به شرق بود و دسته ی دیگرش به غرب.

    با حرف هیچ کس هم تره خرد نمی کرد.😄

    عملیات شروع شد و ما به قلب دشمن زدیم....🔫🔫

    و از ارتفاعات حاج عمران بالا کشیدیم...

    آفتاب درحال طلوع بود که یکی از ارتفاعات صعب العبور رافتح کردیم⛳️

    همون بالا از خستگی نفس نفس میزدیم ک بیسیم چی دوید طرف فرمانده و گفت: " از قرارگاه تماس گرفتند و میگویند در کدام ارتفاع هستید؟"

    فرمانده کمی سرش را خاروند و گفت والا روی نقشه هیچ اسمی از این ارتفاع ندیدم!!!

    علی خنده کنان گفت : " می گویم اسمش را بگذارید پس کله ی جبار!

    میبینید که ، دامنه اش شاخ شاخ است مثل پس کله ی جبار!"

    جبار آنطرفتر بود و چیزی نمیشنید.

    چند ساعت بعد ، گوینده ی رادیو باهیجان گفت : شنوندگان عزیز توجه فرمایید ، توجه فرمایید! رزمندگان دلیر ما دیشب پس از یورش به دشمن بعثی در غرب کشور توانستند ارتفاعات مهم و سوق الجیشی " پس کله ی جبار " را آزاد کنند"😂😂

    جبار یهو از جا پرید

    بچه ها از شدت خنده روی زمین ریسه رفتند

    جبار با عصبانیت فریاد زد : " کدام نامردی اسم اینجا را گذاشته پس کله ی جبار؟؟؟؟؟"

    هیچ کس جوابش را نداد .روی ارتفاعات پس کله ی جبار میخندیدیم و جبار حرص میخورد....

    آن ارتفاع به همان اسم معروف شد.

    اگر الان به نقشه ی آن منطقه دقیق نگاه کنید یک ارتفاع میبینید که اسمش پس کله ی جبار است😄 شادی روح شهدا صلوات


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • روایت

    آقا مهدی فرمانده گروهانمان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که میرفتیم

    توجیه همان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم.

    صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای صوت کشان

    و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز.

    زمین و زمان به هم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد ومثل هندوانه کوبید زمین.

    نعره زدم"یا مهدی"

    یکهو دیدم صدای خفه ای از زیرم می گوید:

    "خانه خراب بلند شو تو که مهدی رو کشتی"

    ازجاجستم خاکها را کنار زدم .آقا مهدی داشت زیر آوار می خندید خودم هم خنده ام گرفت


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • توی سنگر هر کس مسئول کاری بود .

    یک بار خمپاره ای آمد و خورد کنار سنگر

    به خودمان که آمدیم ، دیدیم رسول پای راستش را با چفیه بسته است.

    نمیتوانست درست راه برود . از آن به بعد کارهای رسول را هم بقیه بچه ها انجام دادند ..

    کم کم بچه ها به رسول شک کردند ، یک شب چفیه را از پای راستش باز کردند و بستند به پای چپش .

    صبح بلند شد ، راه افتاد ، پای چپش لنگید !

    سنگر از خنده بچه ها رفت روی هوا !!

    تا میخورد زدنش و مجبورش کردن تا یه هفته کارای سنگر رو انجام بده .

    خیلی شوخ بود ، همیشه به بچه ها روحیه می داد ، اصلا بدون رسول خوش نمی گذشت ..

    شهید رسول خالقی


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • علامه جعفری می گوید :فردی برای من تعریف میکرد که: تو یکی از زیارتها که مشهد رفته بودم به امام رضا گفتم "یا امام رضا، دلم میخواد تو این سفر خودمو از نظر تو بشناسم که چه جوری منو می بینی...

    نشونه شم این باشه که تا وارد صحن شدم ، از اولین حرف اولین کسی که با من حرف می زنه من پیامتو بگیرم."

    وارد صحن که شدم خانوممو گم کردم ، اینور بگرد،اونور بگرد،یه دفعه دیدم داره میره .خودمو رسوندم بهش و از پشت سر زدم بهش که کجایی؟

    روشو که برگردوند دیدم خانم من نیست.!

    بلافاصله بهم گفت :*خیلی خری*...!

    حالا منم مات و مبهوت که امام رضا عجب رک حرف میزنه؛ خانمه که دید انگار دست بردار نیستم و دارم نگاش می‌کنم گفتش:

    نه فقط خودت، بلکه پدر و مادر و جد و آبادت هم خرن...!

    علامه میگوید این داستان را برای مطهری تعریف کردم تا بيست دقیقه می خندید.😀😀😀😀😀


    [ امتیاز : 2 ][ امتیاز شما :
    ]

علامه حسن زاده آملی

شهید خرازی

علامه سید علی قاضی

شهید همت

شهید زین الدین

شهید آوینی

عارفین

زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند و آنان به حقیقت عارفین واقعی بوده اند

var player = videojs('my-video'); player.vastClient({ adTagUrl: "https://s1.mediaad.org/serve/example.com/123456/vast/linear/preroll" });
ساخت وبلاگ تالار عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس خرید آنتی ویروس مهاجرت به استرالیا نقاشی ساختمان ویلچر خرید کفش مردانه سوالات استخدامی اموزش و پرورش ثبت نام فارکس خرید بک لینک قیمت نایلون حبابدار خرید فالوور ارزان انواع بادام حفاظ آکاردئونی
بستن تبلیغات [X]