• یکی از برادرهام شهید شده بود. قبرش اهواز بود. برادر دومیم توی اسلام آباد بود.

    وقتی با خانواده ام از اهواز برمی گشتیم، رفتیم سمت اسلام آباد. نزدیکی های

    غروب رسیدیم به لشکر. باران تندی هم می آمد. من رفتم دم چادر فرماندهی،

    اجازه بگیرم برویم تو. آقا مهدی توی چادرش بود. بهش که گفتم؛ گفت

    « قدمتون روی چشم. فقط باید بیاین توی همین چادر، جای دیگه ای نداریم. »

    صبح که داشتیم راه می افتادیم، مادرم بهم گفت« برو آقا مهدی رو پیدا کن، ازش تشکر کنم. »

    توی لشکر این ور و اون ور می رفتم تا آقا مهدی را پیدا کنم. یکی بهم گفت

    « آقا مهدی حالش خوب نیست؛ خوابیده. » گفتم « چرا ؟»

    گفت « دیشب توی چادر جا نبود.تا بخوابد یه جای دیگه پیدا کنه، زیر بارون موند، سرما خورد. »

    یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 78

مطالب مرتبط

علامه حسن زاده آملی

شهید خرازی

علامه سید علی قاضی

شهید همت

شهید زین الدین

شهید آوینی

عارفین

زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند و آنان به حقیقت عارفین واقعی بوده اند

ساخت وبلاگ تالار عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس خرید آنتی ویروس نقاشی ساختمان ویلچر انواع بادام پروژه متلب خرید آنتی ویروس کسپر اسکای و بیت دفندر پاسپورت دومینیکا چاپ چسب ، چاپ نوارچسب چاپ چسب چاپ نوار چسب قیمت نایلون حبابدار فروش نایلون حبابدار ،قیمت نایلون حبابدار فروش نایلون حبابدار ،قیمت نایلون حبابدار کیسه حبابدار فروش پلاستیک حبابدار خرید سیسیکم خرید iptv
بستن تبلیغات [X]