• گفتم بروم از دوستانم در گردان مجاور مقر احوالی بپرسم، زدم بیرون، هوا به غایت گرم بود. مثل اینکه طاعون آمده باشد، یک نفر برای دل خوشی در محوطه نبود. صدا زدم صاحبخانه! یکی یکی سر و کله شان پیدا شد: به به چه عجب، بابا خبر می کردی «گرا» می دادیم برادران بعثی با توپخانه آتش تهیه می ریختند و مقدمتان را گلوله باران می کردند دیگران از آن طرف: پسر اطلاع می دادی ترابری ویژه (قاطرچی) را می فرستادیم دنبالت!

    من هم برای اینکه کم نیاورده باشم گفتم: حالا چرا زمینها را شخم زده اید؟

    جواب دادند: به میمنت ورود حضرتعالی، بناست بعد از شخم بدهیم علف هم بکارند که این چند روز که اینجا تشریف دارید بی آذوقه نمانید!


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • صبح روز عملیات والفجر10 در منطقه حلبچه همه حسابی خسته بودند، روحیه‌ مناسبی در چهره بچه‌ها دیده نمی‌شد از طرفی حدود 100اسیر عراقی را پشت خط برای انتقال به پشت جبهه به صف کرده بودیم برای اینکه انبساط خاطری در بچه‌ها پیدا شود و روحیه‌های گرفته آنها از آن حالت خارج شود، جلوی اسیران عراقی ایستادم و شروع به شعار دادن کردم و بیچاره‌ها هنوز، لب باز نکرده از ترس شروع به شعار دادن می‌کردند. مشتم را بالا بردم و فریاد زدم:«صدام جارو برقیه» و اونا هم جواب می دادند.

    فرمانده گروهان برادر قربانی کنارم ایستاده بود و می خندید. منم شیطونیم گل کرد و برای نشاط رزمنده ها فریاد زدم:«الموت لقربانی»

    اسیران عراقی شعارم را جواب می‌دادند بچه‌های خط همه از خنده روده بر شده بودندو قربانی هم دستش را تکان می‌داد که یعنی شعار ندهید!

    او می‌گفت: قربانی من هستم «انا قربانی» و اسیران عراقی هم که متوجه شوخی من شده بودند رو به برادر قربانی کردند و دستان خود را تکان می‌دادند و می‌گفتند:«لا موت لا موت» یعنی ما اشتباه کردیم.

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • موقع خواب بود كه یكى از بچه ها سراسیمه آمد تو چادر و رو به دیگران گفت: «بچه ها امشب رزم شب اشكى داریم. آماده بخوابید!»

    همه به هول و ولا افتادند و پوتین به پا و لباس ها كامل سر به بالین گذاشتند.

    فقط حسین از این جریان خبر نداشت. چون از ساعتى پیش او به دست بوسى هفت پادشاه رفته بود! نصفه نیمه هاى شب بود كه ناگهان صداى گلوله و انفجار و برپا ، برپا بلند شد.

    بچه هاى آن چادر كه آماده بودند مثل قرقى دویدند بیرون و جلوى محوطه به صف شدند.

    خوشحال كه آماده بوده اند.

    اما یك هو چشمشان افتاد به پاهاى شان.

    هیچ كدام جز حسین پوتین به پا نداشتند!

    فرمانده رسید. با تعجب دید كه فقط یك نفر پوتین دارد. بچه ها كُپ كردند و حرفى نزدند.

    فرمانده گفت:

    «مگر صدبار نگفتم همیشه آماده باشید و پوتین هایتان را دم در چادر بگذارید تا تو همچین وضعیتى گیج نشوید حالا پا به پاى ما پیاده بیایید»

    صبح روز بعد همه داشتندپاهایشان را مى مالیدند و غُر مى زدند كه چطور پوتین ها از پایشان پرواز كرد.

    یك هو حسین با ساده دلى گفت:

    «پس شما از قصد پوتین به پا خوابیده بودید؟»

    همه با حیرت سربرگرداندند طرفش و گفتیم:

    «آره»

    مگر خبر نداشتى كه قرار است رزم شب بزنند و ما قرار شد آماده بخوابیم؟

    حسین با تعجب گفت:

    «نه ، من كه نشنیدم»

    داد بچه ها درآمد:

    - چى؟

    - یعنى تو خواب بودى آن موقع؟

    - ببینم راستى فقط تو پوتین پات بود و به وضعیت ما دچار نشدى؟

    - ببینم نكنه... حسین پس پسكى عقب رفت و گفت:

    «راستش من نصفه شب از خواب پریدم. مى خواستم برم بیرون دیدم همه تان با پوتین خوابیده اید. دلم سوخت.

    گفتم حتما خسته بوده اید. آرام بندها را باز كردم و پوتین هایتان را درآوردم. بدكارى كردم؟

    آه از نهاد بچه ها درآمد و بعد در یك اقدام همه جانبه و هماهنگ با یك جشن پتوى مشتى از حسین تشكر كردند!

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • از اقوام نزدیکش بود, موهایی بور و طلایی داشت. حسن به شوخی بهش میگفت:جوجه دوزاری!

    صبح عروسی این بنده خدا بود.حسن زنگ زد و گفت فلانی سریع برو اذون بگو...

    گفت چرا؟

    گفت بگو, بعد بهت میگم.

    بنده خدا رفت اذان گفت. به حسن گفت, گفتم. حسن گفت: افرین اخه تا دیروز جوجه دوزاری بودی, از امروز شدی خروس باید اذون بگی!

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • جنگ اصالتا چیز منفور و بدی است اما وقتی پای دفاع از دین و سرزمین باشد مقدس می شود. سختی دارد, زحمت دارد خون دارد... اما وقتی کنارت یکی مثل حسن باشد, برایت بهشت است...


    یکی یکی در سنگر ها را می زد و می گفت:بچه ها منت بزارید امشب, خوراک بره مهمان سنگر من باشید.

    همه در سنگرش جمع شده بودیم, بوی کباب بره همه جا پیچیده بود. بالاخره با ظرفی که بالا گرفته بود امد تو. در یک لحظه سینی را خالی کرد وسط سفره, پر علف تازه بود. گفت بفرمایید این هم خوراک بره!

    وسط علف ها هم چند دنبه سوخته بود...


    هدیه به شهید حسن حق نگهدار صلوات,,شهدای فارس

    تولد:۱۳۳۶-شیراز

    شهادت:۱۳۶۷/۴/۲۲ -شلمچه

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • لبخنده پشت خاکریز


    دسته ما معروف شده بود به دسته پيچ و مهره اي ها ! تنها آدم سالم و اوراقي نشده ، من بودم كه تازه كار بودم و بار دوم بود كه

    به جبهه آمده بودم. ديگران يك جاي سالم در بدن نداشتند . يكي دست نداشت ، آن يكي پايش مصنوعي بود و سومي نصف روده

    هايش رفته بود و چهارمي با يك كليه و نصف كبد به زندگاني ادامه مي داد و ...

    يك بار به شوخي نشستيم و داشته هايمان (جز من) را روي هم گذاشتيم و دو تا آدم سالم و حسابي و كامل از ميانمان بيرون

    آمد! دست، پا، كبد، چشم، دهان و دندان مجروح و درب و داغون كم نداشتيم. خلاصه كلام، جنسمان جور بود.

    يكي از بچه ها كه هر وقت دست و پايش را تكان مي داد، انگار لوله هايش زنگ زده و ريزش داشته باشد، اعضا و جوارحش صدا

    مي كرد، با نصفه زباني كه برايش مانده بود گفت:« غصه نخوريد ، اين دفعه كه رفتيم عمليات از تو كشته هاي دشمن يك دو جين

    لوازم يدكي مانند چشم و گوش و كبد و كليه مي آوريم ، يا دو سه تا عراقي چاق و چله پيدا مي كنيم و مي آوريم عقب و برادرانه

    بين خودمان تقسيم مي كنيم تا هر كس كم و كسري داشت ، بردارد. علي ، تو به دو سه متر روده ات مي رسي. اصغر ، تو سه

    بند انگشت دست راستت جور مي شود. ابراهيم ، تو كليه دار مي شوي و احمد جان ؛ واسه تو هم يك مغز صفر كيلومتر كنار مي

    گذاريم. شايد به كارت آمد! » همه خنديدند جز من .

    آخر «احمد» من بودم.


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • بار اولم بود که مجروح می‌شدم و زیاد بی‌تابی می‌کردم

    یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت:«چیه، چه خبره؟»

    تو که چیزیت نشده بابا!

    تو الان باید به بچه‌های دیگر هم روحیه بدهی آن وقت داری گریه می‌کنی؟!

    تو فقط یک پایت قطع شده!

    ببین بغل دستیت سر نداره ، هیچی هم نمی‌گه.

    برای سلامتیش صلوات.

    این را که گفت بی‌اختیار برگشتم و چشمم افتاد به بنده خدایی که شهید شده بود!

    بعد توی همان حال که درد مجال نفس‌کشیدن هم نمی‌داد کلی خندیدم و

    با خودم گفتم: عجب عتیقه‌هایی هستند این امدادگرا.



    شهید مجید رضایی

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشسته ین؟»گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفتشما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود.» گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. »همان شب رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم.گفتم «خراش کوچیک! » خندید.

    گفت « دستم قطع شده، سرم که قطع نشده.»

    شهید حاج حسین خرازی

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • صدا به صدا نمی‌رسید. همه مهیای رفتن و پیوستن به برادران مستقر در خط بودند. راه

    طولانی،تعداد نیروها زیاد و هوا بسیار گرم بود. راننده خوش انصاف هم در كمال خونسردی

    آینه را میزانكرده و به سر و وضعش می‌رسید. بچه‌ها پشت سر هم صلواتمی‌فرستادند،

    برای سلامتی امام،بعضی مسئولین و فرمانده لشگر و ... اما باز هم ماشین راه نیفتاد.

    بالاخره سر و صدای بعضی درآمد: «چرا معطلی برادر؟ لابد صلوات می‌خواهی. اینكه

    خجالت نداره.چیزی كه زیاد است صلوات.»

    سپس رو به جمع ادامه داد:

    «برای سلامتی بنده! گیر نكردن دنده، كمتر شدن خنده یک صلوات راننده پسند! بفرستید.»

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها رو در آورده بود.با سلاح

    دوربین­دار مخصوصش چند ده متری خطعراقیها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقیها ...

    چه می کرد.بار اول بلند شد و فریاد زد: «ماجد کیه؟» یکی از عراقیها که اسمشماجد بود

    سرش را از خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»

    ترق!!

    ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضاء کرد!!!دفعه بعد

    قناسه چی فریاد زد:«یاسر کجایی ؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت! ! !

    ...چند بار این کار را کرد تا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقی­ها به نام جاسم برخورد. فکری

    کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پریدرو خاکریز و فریاد زد:

    « حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت.

    اما چند لحظه ای صبر کردو خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سر خورد پایین. یک هو یک

    صدایی از قناسه چیایرانی بلند شد: « کی با حسین کار داشت؟ » جاسم با خوشحالی،

    هول و ولاکنانرفت بالای خاکریز و گفت:« من !!»


    ترق!!


    جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید !!!

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • محافظ آقا(مقام معظم رهبری) تعریف میکرد میگفت رفته بودیم مناطق جنگی برای بازدید.

    توی مسیر خلوت آقا گفتن اگه امکان داره کمی هم من رانندگی کنم

    میگفت بعد چند کیلومتر رسیدیم به یک دژبانی ک یک سرباز انجا بود تا آقا رو دید هل شد.

    زنگ زد مرکزشون گفت که یه شخصیت اومده اینجا..

    از مرکز گفتن که کدوم شخصیت؟ !!

    گفت نمیدونم کیه ولی گویا که آدم خیلی مهمیه که حضرت آقا رانندشه!!

    این لطیفه رو حضرت آقا توجمعی بیان کردند و گفتند که ببینید میشه لطیفه ای رو گفت

    بدون اینکه به قومی توهین شود.

    بر گرفته از خاطرات مقام معظم رهبرى مجله لثارات الحسین ع

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

علامه حسن زاده آملی

شهید خرازی

علامه سید علی قاضی

شهید همت

شهید زین الدین

شهید آوینی

عارفین

زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند و آنان به حقیقت عارفین واقعی بوده اند

var player = videojs('my-video'); player.vastClient({ adTagUrl: "https://s1.mediaad.org/serve/example.com/123456/vast/linear/preroll" });
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک دانلود تک آهنگ خرید ملک در ترکیه خرید آنتی ویروس ثبت شرکت ثبت برند و لوگو اخذ کد اقتصادی ثبت تغییرات شرکت ثبت طرح صنعتی ثبت مسئولیت محدود نرم افزار حسابداری سوالات استخدامی اموزش و پرورش گیفت کارت اپل خرید آنتی ویروس لوازم یدکی خودرو متخصص پوست شیراز نقاشی ساختمان دانلود آهنگ
بستن تبلیغات [X]