• محافظ آقا(مقام معظم رهبری) تعریف میکرد میگفت رفته بودیم مناطق جنگی برای بازدید.

    توی مسیر خلوت آقا گفتن اگه امکان داره کمی هم من رانندگی کنم

    میگفت بعد چند کیلومتر رسیدیم به یک دژبانی ک یک سرباز انجا بود تا آقا رو دید هل شد.

    زنگ زد مرکزشون گفت که یه شخصیت اومده اینجا..

    از مرکز گفتن که کدوم شخصیت؟ !!

    گفت نمیدونم کیه ولی گویا که آدم خیلی مهمیه که حضرت آقا رانندشه!!

    این لطیفه رو حضرت آقا توجمعی بیان کردند و گفتند که ببینید میشه لطیفه ای رو گفت

    بدون اینکه به قومی توهین شود.

    بر گرفته از خاطرات مقام معظم رهبرى مجله لثارات الحسین ع

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • تو ای برادر عراقی اگر چه تو ماموری وقاتل جان من اما من تورا برادر خود می دانم ،

    از تو خواهم گذشت و اگر خدا اجازه دهد اول کسی را که شفاعت می کنم تو

    هستی آماده باش وغمی به دل راه مده ، وحشتی نداشته باش ، سینه من آ ماده است


    قسمتی از وصیتنامه شهید حاج علی محمدی فرمانده گردان فاطمه الزهرا از لشگر ثارالله


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • رزمنده اي می گفت:

    چند روز بعد از عمليات ، يک نفر رو ديدم که کاغذ و خودکار گرفته بود دستش؛

    هر جا مي رفت همراه خودش مي برد...

    از يکي پرسيدم: چشه اين بچه؟

    گفت: آرپي جي زن بوده...!

    توي عمليات آنقدر آرپي جي زده که ديگه نمي شنوه!

    بايد براش بنويسي تا بفهمه...

    .

    .

    .


    گوشهايت را دادي تا ما چشم و گوشمان باز شود!

    چشم و گوشمان که باز نشد هيچ، بماند!....

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو خمپاره اومد و بوممممم ... .


    نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین.دوربینو برداشتم رفتم سراغش.بهش گفتم :


    تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو ...


    در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت: من از امت شهید پرور


    ایران یه خواهش دارم.


    اونم اینه که وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو نکنید!


    بهش گفتم :بابا این چه جمله ایه!قراره از تلویزیون پخش بشه ها... یه جمله بهتر بگو برادر ...


    با همون لهجه اصفهانیش گفت : اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده!

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • شهدای گمنام مادراتون غریبن

    با نوای حاج مجتبی رمضانی

    .

    .

    .


    دانلود


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • 🌸🌸قرار عاشقی🌸🌸

    سلام✋برادرا و خواهرای گل💐💐

    امروزم مهمونی☕️☕️☕️ داریم

    حاضرید باهاشون آشنا شید؟؟☺️


    سلام✋

    من حسین خرازی هستم(البته تو جبهه بهم میگفتن حاج حسین)

    من سال۱۳۳۶در کوی کلم اصفهان به دنیا اومدم.


    من تو دوره ی تحصیلم📝📗📚📖 بعد از انجام تکالیفم 📚📖✏️

    با پدرم به مسجد محلمون می رفتیم، (ازخود تعریف نباشه😉☺️)

    به خاطر صدای صافی که داشتم اذان گو و مکبر مسجد شدم.

    تو شرایط فساد و خفقان دوره طاغوت هم علاقه زیادی به مطالعه کتب و جزوه های اسلامی داشتم.



    سال۵۵ بعد از گرفتن دیپلم تجربی ام، عازم سربازی شدم.

    در این دوره بالاجبار مارو به عملیات سرکوب گرانه ظفار(عمان) فرستادن.

    تو تموم این سفرهام ریا نباشه نمازامو کامل می خوندم چون سفر معصیت بود.

    ☝️☝️☝️👆👆👆👆👆👆👆👆

    فکر بد نکنید راجع به مناااااا... اجباری بود... خودمم به شدت ناراحت بودم



    اخرشم سال ۵۷ با فرمان امام خمینی از پادگان همون سرباز خونه فرار کردم✊✊✊✌️✌️(هورااا ازادی)

    بعد از پیروزی انقلاب💫🎉🎊🎈🎊🎉 در کمیته ضد انقلاب فعالیت کردم✊✊...

    بعدشم جبهه غرب، ۱سال بعد از جنگ تحمیلی هم عازم جبهه جنوب شدم..

    تو عملیات خیبر هم یه دستمو 💪از دست دادم(تف به ریا)

    وخیلی هم سخت😠 معتقد به نظم و ترتیب بودم✊



    البته کمر ریا بشکنه...دیگه مجبورم ایناروبگم☺️

    همیشه با وضو بودم..نمازامم همیشه با گریه بود..

    نماز شبامم ترک نمی شد☺️

    با اینکه بهم میگفتن سردار(البته بزرگش کردن)ولی همیشه لباس بسیجی تنم بود✋✋



    آخرشم تو عملیات کربلای ۵ داشتم مشکلی که برای غذای🍛🍕🍲 رزمنده پیش اومد

    و پیگیری می کردم..که خدارو هزارمرتبه شکر تو همون نزدیکیا یه خمپاره منفجر شد و منم به آرزوم رسیدم

    یه چیز دیگه م که مونده بگم همه ی کارام فقط برای رضای خدابود.✋

    🌹شادی روح منو همه ی دوستام صلوات🌹

    یاعلی.✋

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

  • شهادت امام محمد باقر ع تسلیت باد
    .
    .
    .



    [ امتیاز : 4 ][ امتیاز شما :
    ]
  • ای تمام روضه خوان ها فدای تو

    گریه کرده یک جهان با نوای تو


    یادگار کربلا از بلا بخوان

    تا که سینه زن شود دل برای تو

    .

    .

    .


    دانلود

    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • روایت

    شلمچه بوديم ! شيخ مهدي مي خواست آموزش پرتاب نارنجک بده. گفت:

    بچه ها خوب نگاه کنيد محمد! حواست اينجا باشه. احمد! اين جوري نارنجکو پرتاب مي کنند.

    خوب نگاه کنيد تا خوب ياد بگيريد . خوب ياد بگيريد تا يه وقت خودتون يا يه زبون بسته اي رو

    نفله نکنيد . من توي پادگان ،بهترين نارنجک زن بودم.اول دستتون رو مي ذارين اينجا. بعد

    شيخ مهدي ضامنو کشيد و گفت:حالا اگه ضامنو رها رها کنم، در عرض چند ثانيه منفجر مي شه.

    داشت حرف مي زد و از خودش و نارنجک پراني اش تعريف مي کرد که فرمانده از دور داد زد:

    آهاي شيخ مهدي! چيکار مي کني؟ شيخ مهدي يه دفعه ترسيد و نارنجک و پرت کرد. نارنجک

    رفت و افتاد رو سرخاکريز.بچه ها صاف ايستاده بودند و هاج و واج نارنجک رو نگاه مي کردند که

    حاجي داد زد: بخواب برادر! بخواب! انگار همه رو برق بگيره، هيچ کس از جاش تکان نخورد.

    چند ثانيه گذشت. همه زل زده بودند به سرخاکريز؛که نارنجک، قل خورد و رفت اون طرف

    خاکريز و منفجر شد. شيخ مهدي رو به بچه ها کرد و گفت:هان! ياد گرفتيد! ديديد چه راحت بود؟

    فرمانده خواست داد بزند سرش،که يه دفعه اي صدايي از پشت خاکريز اومد که مي گفت:

    الله اکبر،الموت لصدّام!بچه ها دويدند بالاي خاکريز ببينن صداي کيه؟ ديدند يه عراقي اي،

    زخمي شده و به خودش مي پيچه. شيخ مهدي عراقي رو که ديد ، داد زد: حالا بگوييد

    شيخ مهدي کاربلد نيست؟! ببينيد چيکار کردم


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • شب از شناسایی برگشته بود. می بیند بچه ها در چادر خوابیدند،همان جا بیرون چادر

    می خوابد.بسیجی آمده بود نگهبان بعدی را بیدار کند، می بیند بیرون چادر کسی

    خوابیده است به تصور اینکه نگهبان شیفت بعدی است ، با قنداق اسلحه به پهلویش

    می زند و بلندش می کند و می گوید:

    پاشو ، نوبت پست شماست ... او هم بلند می شود، اسلحه را می گیردو می رود سر پست و

    تا صبح نگهبانی می دهد!صبح زود، نگهبان پست بعدی به آن بسیجی می گوید: چرا دیشب من

    رو بیدار نکردی؟!وقتی به محل نگهبانی می روند، می بینند...

    فرمانده لشگر مهدی زین الدین دارد نگهبانی می دهد!

    شادی ارواح طیبه شهداء

    صلوات


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]
  • نماینده حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان.

    با یک دفتر بزرگ سیاه.

    همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد.

    لیست را که می گذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه.

    اخراجش که می کنند، مجبور می شود رشته اش را عوض کند.

    در خرم آباد، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی

    شهید زین الدین


    [ امتیاز : 3 ][ امتیاز شما :
    ]

علامه حسن زاده آملی

شهید خرازی

علامه سید علی قاضی

شهید همت

شهید زین الدین

شهید آوینی

عارفین

زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند و آنان به حقیقت عارفین واقعی بوده اند

var player = videojs('my-video'); player.vastClient({ adTagUrl: "https://s1.mediaad.org/serve/example.com/123456/vast/linear/preroll" });
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک دانلود تک آهنگ خرید ملک در ترکیه خرید آنتی ویروس ثبت شرکت ثبت برند و لوگو اخذ کد اقتصادی ثبت تغییرات شرکت ثبت طرح صنعتی ثبت مسئولیت محدود نرم افزار حسابداری سوالات استخدامی اموزش و پرورش گیفت کارت اپل خرید آنتی ویروس لوازم یدکی خودرو متخصص پوست شیراز نقاشی ساختمان دانلود آهنگ
بستن تبلیغات [X]